حتی الان که دارم میرم باز هم به خونه سر نمیزنی چرا چراااااا چرااااااااااااااااااااااااااااااااا؟
+ نوشته شده در جمعه هفدهم شهریور ۱۳۹۶ ساعت 8:31 توسط عشق تو
|
17 شهریور 1390 و بهانه انجام یک پروژه تحولی بزرگ در زندگی مان بود . از همان نگاه اول شوق دوست داشتن رو می شد حس کرد اما فقط نمی شد به زبون آورد . روزها یکی پس از دیگری آمد و این عشق قوی قوی تر شد . آنچنان احساسات بینمان قوی است که باورش برای خودمان در ابتدا هم غیر قابل باور بود . این چیزها را فقط در افسانه ها شنیده بودیم که عاشق و معشوق حتی دور از هم اینقدر بهم نزدیک باشند . همه چیز برایمان مثل یک رویاست . رویایی که الان دیگر برایمان به واقعیت تبدیل شده و لذت این عشق رو با چیزی تو این دنیا عوض نخواهیم کرد . مشکلی که هست این است ... گاهی اوقات که در عظمت این عشق غرق می شیم حتی فراموش می کنیم که برروی کاغذ متعلق به کسی دیگه هستیم و خواهیم شد. اینجا هم خونه عشقمون گذاشتیم واسه اینکه از این عشق قشنگمون بنویسیم .